موظفی عشق بورزی...حتی به سگهایی که به پاچه شلوارت می شاشند و سیاه هایی که سر هر چهار راه ساکسیفون می زنند. پیرزنهایی که دامنهای گشاد پلیسه پوشیده اند و در پارک بافتنی می بافند.
از جهان دردناک وقایق روزمره، تنها یک آی پد برایم مانده بود با مجموعه ای از موسیقی های گروه موهومی متشکل از دو انسان که از ناکسهای روزگار بودند...انگار داخل کله هایشان را با نشخوار گاو پر کرده باشند که اینهمه دیوانگی ازشان تراوش می شود....گروهی موسوم به قارچ سمی!
قارچ سمی همه جا با من بوده و است. در هر ساعتی از شبانه روز که حس کنم دارم در دنیای لاکردار دوباره از نو شروع کن غرق می شوم عین یک قایق پارویی فکستنی از راه می رسد و مته اش را توی کله ام فرو می کند و شروع به سوراخ کردند مغزم می کند...می افتم توی قایق و هی پارو می زنم و هی پارو می زنم تا خودم را به مثلث برمودا برسانم و برای همیشه گم و گور بشوم..حتی چندین بار هم در طوفانهای عجیب و غریب گیر کرده ام و قطب نمایم هم از کار افتاده ولی باز قارچ سمی که می رو پی کارش دوباره چشم باز می کنم و می بینم ای بابا...من که هنوز لای دستهای باز تو خوابیده ام....تو که هنوز بوی سیب های کال کریستین دیور می دهی...ناخنهایت هنوز مستطیلهای ترسناکند و من هنوز شورت سی کی پوشیده ام. تف بر این شانس!
بیا دوباره از نو شروع کنیم. بیا دوباره به سیگار وینستون رو بیاوریم و دوباره آن همه خیابان سربالایی را تا خود میدان نیاوران دنده دو برویم و هی بترسیم که اگر کسی ترمز کند چه؟....بیا همه آن دنده های معکوس و ترمزهای دستی را فراموش کنیم. بیا دوباره خودمان بشویم. فکر کردی به جایی بر می خورد؟...نه بابا. اگر روزنامه ها را درست بخوانی متوجه می شوی که آنجا خر در قمر تر از این است که کسی به فکر گم شدن دو آدم بی اهمیت مثل ما باشد. زنده بودنمان را کسی به تخمش نگرفت...باشد که مرگ تکان دهنده ای را تجربه کنیم. مثلا در یک صحنه درگیری خیابانی در کامبوج یا کنیا یا کره شمالی هدف گلوله ماموران امنیتی قرار بگیریم....حالا این ماموران در واقع مامور تامین امنیت کی هستند اصلا جای سوال نیست، بلکه سوال اصلی همین حضور ما در درگیری های خیابانی ست.
تو که آنقدر اشتیاق قهرمان شدن داری خوب بیا قهرمان زندگی من بشو...بخدا هر روز برایت آبگوشت یا قرمه سبزی درست می کنم...هر چی بخواهی...دستپختم حرف ندارد بخدا!
من و قارچ سمی به سمت مثلث برمودا می رویم...!
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران.......!
چیزهایی از زمان مبهم خاکستری بر زمینه ذهنم جا می ماند هی ... عین گرد سیمانی می ماسد. می خشکد، و با هیچ ناخنی هم خراشیده نمی شود. لای همه دفترچه ها و تقویم های کهنه ام هزار عدد باد می کنند هر شب... می ترکند و از شکمهای گندیده شان هزاران عدد دیگر بیرون می ریزد. این اعداد شرح بدهی، اقساط عقب مانده و پرداختی های گذشته های دور یک زندگی هستند. مربوط به روزهایی که هنوز می شد به آخر هفته هایی کنار دریا فکر کنم...نهایت خرجش یک باک بنزین بود و یک فلاسک چایی و چند تا چیپس و پفک برای بیکار نبودن در پیچ و خم های جاده چالوس...
از تنهایی دلم می گیرد. در انزوای سرد و یخزده خودم هی می پوسم و صدایم در نمی آید... دلم را خوش می کنم به آن دقیقه های کوتاهی که از خیابان پشتی کرگان پارک با موتور رد می شوم. به آن لکه های نورانی خورشید که از لا به لای درختان پیر و زمخت انجیر معابد تن مرطوب خیابان را گرم می کند. به آن ساقه های باریک که از اوج درختان به ژاپنی تا چند متری زمین فرو افتاده اند و در منتهی الیه نوکشان آن گل جادویی پنج پر سفید با لکه ای ارغوانی در قلبش خود نمایی می کند. به قبرستان قدیمی یهودیان با آن در بلند و زنگ زده و قفلی که انگاری هزاران سال است کلید به خود ندید و آن تابلوی زنگار گرفته بر سر در که با خط معوجی نوشته است جو سمنتری و به معبد کالی با تصویری از الهه که پوستی به رنگ آبی و زبانی به رنگ سرخ آتشین دارد و با آن چشمان از حدقه در آمده و گردنبندی از سرهای بریده شده شیاطین روی تن شوهرش شیوا در رقص مرگ است...می گذارم اشک هایم را باد ببرد. وقتی می خوایی در تنهایی هایت گریه کنی جوری که هیچ کسی نفهمد باد می آید و اشکهایت را نچکیده می چیند و می برد. برای همین اغلب دلم که می گیرد با موتور این ور و آنور می روم و اشک هایم را اینجا و آنجا باد رهگذر می دزدد. شکایتی هم ندارم. اینطوری بهتر است. من دوست ندارم کسی اشکهایم را تماشا کند. کسی جز آسمان و ابر و درخت های تنهای بالای تپه ها و باد و آفتاب و خدا...من بخش هایی از گذشته ام را گم کرده ام. این روزها با وسواس غریبی که برایم نا آشناست و می ترساندم زور می زنم که به خاطر بیاورمشان بارها و بارها...می ترسم بروند و برای همیشه در پشت دیوارهای سیمانی حافظه ام مدفون شوند و هیچ هم نمی فهمم حالا چه اصراری ست بر به یاد آوردنشان. انگار اگر ازم بگیرندشان چیزی از حالایم کم می شود...به ته آن گلوله های براق که از زور تیرگی جز سیاه رنگ دیگری برای توصیفشان نمی شناسم ذل می زنم ...باور کن اتفاق خاصی رخ نداده است. حتی آن هم تو نبودی که شبی هفت ساله خوابیدی و بامدادان هزار ساله بر خاستی کس دیگری بود...انگار مروارید سیاهی را از پشت شیشه آکواریوم نگاه می کنم.
روی پل کالیانی نگر ساعتهای مدیدی ایستادم و گذاشتم باد وحشی غرب که به سبک و سیاق تهران خودش را می کوبد به همه جا و آشفته و پیچان عین یک مار زخمی از روی رودخانه می گذرد، تا جایی که دلش خواست گیسهایم را پریشان کند و بهم بریزد. هی طره های کوتاه را بزند توی صورتم و من هی با یک حالت بی معنی دخترانه با دست کنارشان بزنم و عینکم را روی صورتم جا به جا کنم و این ور و آن ور را بپایم که ایستادنم مزاحم کسی نشود. در شهر گاهی حتی ایستادن گوشه خیابان هم باعث آزار عده ای ست چرا که مرتبا برایت بوق می زنند و با دست اشاره می کنند که دور شو یا حرکت کن ...خلاصه اینکه یک جا وانستا...این سکون منظره تهدید آمیزی دارد انگار!
نیازی نیست سرم را بالا کنم. همینطوری که دارم عین یک گربه خسته سلانه سلانه در جاده ای که به هیچ جا می خورد قدم بر می دارم به نیروی الهامات لوله لوله شدن پوست تنم می دانم که آسمان بالای سرم ابری ست. چه بسا تا چند دقیقه دیگر هم ببارد. حیف که دیگر سیگار نمی کشم و گرنه در این هوا و با این حال نذار هیچ لذتی بالاتر از پک زدن به آن قد سپید و دیدن مچاله شدن وسوختنش زیر هرم نفس هر کام نیست ولی خوب من با این لذت خدا داد دیگر اونجوری که باید حال نمی کنم.
حال آدمی را دارم که در انتظار بسته ای از سرزمین مادری اش باشد...یک نگرانی کشنده همراه با جور خاصی از شادمانگی پر از ترس...انگار که می خواهم دزدکی کار بد و ممنوعی را که پر از لذت است انجام دهم...آسمان همیشه الهام بخش حس های عجیب و غریب در من بوده است مخصوصا اگر ابری هم باشد...می توانم ساعتها به پشت روی زمین خدا دراز بکشم و حرکت ابرها را که بی هدف به سمتی که باد می کشاندشان می دوند تماشا کنم...چه سری ست در آسمان خدا که در عین سادگی در این زمین پر نقش و نگار نمی شود پیدایش کرد...!